تبليغاتX
زندگی زیباست...
هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت اما ترا ای عاشق انسان ,کسی نشناخت.
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
 بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
 آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود "
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

                                                                                   فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 18:0  توسط ملیسا طاهری  | 



دردهای من  جامه نیستند  

 تا ز تن در آورم  

 چامه و چکامه نیستند 

 تا به رشته سخن در آورم  

  نعره نیستند

  تا ز نای جان برآورم.

  دردهای من نگفتنی است...

دردهای من نهفتنی است..

 دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه  است.. .

مردمی که  چین پوستینشان ..

 مردمی که روی آستینشان..

 مردمی که نام هایشان ...

 جلد کهنه شناسنامه هایشان... درد میکند....... 

 من ولی تمام استخوان بودنم.. لحظه های ساده سرودنم.. درد میکند.

 

                                                           قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 17:50  توسط ملیسا طاهری  | 

پس پای تو بود  که سپیده دم برهنه را بر زین خونین ماه بی نام و نشان سرودم

دریغا دختر ... دریغا که جهان

خلاصه خورشید

در خواب یک شبتاب است...

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 1:17  توسط ملیسا طاهری  | 

کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند.طوطی اعتراض کرد و زیبا شد.کلاغ به رضای خدا راضی شد.اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد...
+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 1:7  توسط ملیسا طاهری  | 

یاد دارم یک غروب سرده سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش را برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید

                                   بیاد باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 1:0  توسط ملیسا طاهری  | 

  دستی که به دست من بپیوندد ، نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد ، نیست

زنجیر، فراوان فراوان ، اما

چیزی که مرا به زندگی بندد ، نیست

                                                                                                           حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:27  توسط ملیسا طاهری  | 

اولین تنفس

          اولین گریستن

نقطه شروع دایره است

نقطه های رنگ رنگ

چیده می شود کنار هم

روی خط فرضی حیات،

                منحنی

تا تو را در میان شکل ناقصش

سایه حضور خویش را بیفکنی

مرگ!

لحظه بزرگ خواه !

                        با

                                نخواه !

لکه ی درشت سرخ !

                      یا

                               سیاه !

دایره

       همیشه           

                      با تو

                               بسته می شود !

                                                                                                       حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:26  توسط ملیسا طاهری  | 

من

   ترا

      برای شعر

                   بر نمی گزینم

شعر

    مرا

       برای تو

               برگزیده است

در هشیاری

              به سراغت

                           نمی آیم

هر بار

        از سوزش انگشتانم

                              در می یابم

که باز

       نام ترا

                   می نوشته ام

                                                                                                 حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:23  توسط ملیسا طاهری  | 

http://www.aftab-magazine.com/d4/images/zartosht.jpg

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
 
قبل از جواب دادن فكر كن
 
هیچكس را تمسخر مكن
 
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
 
خود برای خود، زن انتخاب كن
 
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
 
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
 
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
 
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
 
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
 
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
 
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
 
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
 
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
 
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
 
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
 
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
 
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
 
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
 
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
 
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
 
هرگز ترشرو و بدخو مباش
 
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
 
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
 
دورو و سخن چین مباش، نزدیك انجمن دروغگو منشین
 
چالاك باش تا هوشیار باشی
 
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
 
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
 
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد
 
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:25  توسط ملیسا طاهری  | 

این منم کوروش

پسر ماندانا و کمبوجیه

پادشاه جهان

پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی

از بلندای پارسوماش تا بابل بزرگ.

این منم پیشوای خرد، خوشی ، پاکی و پارسایی

نواده ی بی بدیل نور ، توتیای ترانه ، سرآمد سلطنت

بعل با من است و نبو با من است

من آرامش بی پایان انشان و

شگوه ملت خویشم.

من پیام آور برگزیده ی اهورا و عدالتم

که جز آزادی

آواز دیگر نیاموخته ام

و جز آزادی

آواز دیگری نخواهم آموخت.

پس شادمان باشید

زیرا به یلری ستم دیدگان خسته خواهم آمد

من شریک در هم شکستگان سرزمین شما هستم

زودا از این ورطه برخواهید خاست

و من این شب وحشت را در هم خواهم شکست

و روز را به خاطر خاموشان باز خواهم خواند

و آزادی  آدمی را رقم خواهم زد

و با خنیاگران خواهم گفت

برای توشه گیران و گمنامان بخوانند

من آماده ی عدالت و میزبان آزادی ام.

چنین پنداشته

چنین گفته

چنین کرده ام

که پروردگار بزرگ

به اسم هفت آسمان بلند آوازم داد

تا پیشوای دانایان و برادر دریا دلان شوم.

من امنیت بی پایان آوارگان زمینم

که به احترام آزادی

دیوان و درندگان را به دوزخ در افکنده ام.

پس اهریمن نابکار بداند

که سرزمین من ، ساحت بی انتهای آفتاب و آرامش آدمی است

تا پرده دران و دیوان دانند

من دولت دریا و دلالت دانایی ام

من منجی منتظران بی ماه و مونسم

که آشتی آسمان و زمین را به زندگان خواهم بخشید.

من قانون گذار بزرگ بارانم

که رحمت و رهایی را به ارمغان آورده ام.

شاه شاهان

پسر ماندانا و کمبوجیه منم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:12  توسط ملیسا طاهری  | 

زندگي چيدن سيبي است بايد چيدو رفت

 زندگي تكرار پاييز است بايد ديدو رفت

زندگي رودي است جاري هر كه آمد شادمان كوزه اي پر كردو رفت

قاصدك اين كولي خانه به دوش روزگار كوچه گرديهاي خود را زندگي ناميدو رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 13:31  توسط ملیسا طاهری  | 

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:38  توسط ملیسا طاهری  | 

روباهی که از ۲۰ شکارچی سوار بر اسب تیز پا و همراه با سسگان هشیار میگریخت خود را گفت:

"بی گمان آدمیان مرا خواهند کشت.اما چه نادانند و تهی مغز این آدمیان!در پندارم نمی گنجد که ۲۰ روباه چنان بیخرد باشند که بر ۲۰ درازگوش نشسته و از ۲۰ گرگ یاری گیرند تا تنها یک انسان را بدرند!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:16  توسط ملیسا طاهری  | 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.حيف من زاده ي امروزم.

خدايا،جهنمت فرداست!

پس چراامروز مي سوزم‌؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 12:57  توسط ملیسا طاهری  | 

روزی به عقب نگاه می کنید به آنچه گریه دار بود می خندید.

بخندیم اما سرمایه خنده ما گریه دیگران نباشد.

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم                       باید که نباشیم و بدانند که بودیم

این دروغ جاودانه را که عشق نامش  نهاده اند نمی توان باور کرد چرا که هماغوشی

پیکرهاست نه یگانگی قلبها

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:37  توسط ملیسا طاهری  | 

گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی.
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:36  توسط ملیسا طاهری  | 

هر گاه خداوند تو را به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن زیرا یا تو را از پشت می گیرد یا به تو پرواز می آموزد.
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:14  توسط ملیسا طاهری  | 

وقتی خدا بهت می گه "باشه" چیزی رو که بخوای بهت میده....

وقتی میگه"صبر کن" چیز بهتری بهت می ده....

وقتی میگه "نه" داره بهترینو برات آماده می کنه... 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:10  توسط ملیسا طاهری  | 

کسی که مانند تو پرواز را نمی تواند هر بیشتر اوج بگیری تو را کوچکتر می بیند.
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:6  توسط ملیسا طاهری  | 

مواظب افکارت باش که گفتارت می شه .....

مواظب گفتارت باش که رفتارت می شه.....

مواظب رفتارت باش که عادتت می شه....

مواظب عادتت باش که شخصیتت میش شه....

و مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت می شه.....

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 12:3  توسط ملیسا طاهری  | 

موج اگر می دانست ساحل دستش را نمی گیرد هرگز برای رسیدن نفس نفس نمی زد.
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:58  توسط ملیسا طاهری  | 

انسانهای موفق کارهای متفاوت انجام نمیدهندُ بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 13:22  توسط ملیسا طاهری  | 

هرگز نخواه که دیگری تغییر کند.در هر ژیوندی تغیر را از خود آغاز کن.

طلب کردن تنهایی به معنای از در راندن تو نیست.در واقع به برکت عشق توست که گذران در تنهایی میسر شده است.

نباید اجباری در میان باشد که اگر امروز کسی را دوست می دارمُ فردا نیز چنین باشد .این نیاز طبیعت نیست.این نیاز ذاتی نیست که عشق فردا نیز حضور داشته باشدُشاید باشد شاید نباشد.و هر قدر بیشتر بر حضور عشق اصرار ورزی ُبیشتر و بیشتر غیر ممکن می نماید.

 هیچ چیز بیشتر از تنهایی زنج آور نیست.اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی ازمون  مبارکی نخواهد بود .چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است. 

تا دوری نزدیک نتوانی بود.اگر همیشه دور بمانی عشق خواهد مرد.اگر همیشه نزدیک بمانی عشق خواهد مرد.عشق تنها در سیلان دائم پیوند بقا خواهد یافت.نه اسارتی ُنه قل و زنجیری و نه در بند زندان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 12:39  توسط ملیسا طاهری  | 

دلهایی که به واسطه غم به هم گره می خورند در شوکت شادمانی از هم جدا نخواهند شد .

 

                                                               جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 12:35  توسط ملیسا طاهری  | 

درد را از هر طرف بنویسی درد است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 18:28  توسط ملیسا طاهری  | 

دوستت دارم کمتر از خدا بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم به تو احتیاج.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 12:18  توسط ملیسا طاهری  | 

روزی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا آخر عمر با من خواهد ماند.گفتم کیستی؟گفت غم .خیال کردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد .ولی حالا فهمیدم که خود عروسکی هستم بازیچه دست غم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 12:16  توسط ملیسا طاهری  | 

شبی خواب ديدم با خدا کنار ساحل قدم ميزنم ، ردپاي هردوي ما روي ساحل بود ، وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم ديدم در موقع سختی تنها يک ردپا کنار ساحل است ، پس به خدا گله کردم و گفتم : خدايا ! چرا در موقع سختی مرا تنها گذاشتی ؟ خدا لبخندی زد و گفت : فرزندم در آن موقع تو بر دوش من بودی بخاطر همين تنها يک ردپا از آن موقع باقيست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:19  توسط ملیسا طاهری  |