|
هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت اما ترا ای عاشق انسان ,کسی نشناخت.
|
- و همین درد مرا سخت می آزارد-
که چرا انسان ٬ این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
چیزی از معجزه آن سو تر
ره نبردهست به اعجاز محبت ٬
چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناحته است ؟
و نمی داند در یک لبخند ٬
چه شگفتی هایی پنهان است !
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان ٬
تا این حد ٬
با خوبی
بیگانه ست .
و همین درد مرا سخت می آزارد !
که از بی روغنی دارد چراغ ما
فتیله ش خشک می سوزد
و دود و بوی خنجیرش ٬ ز هر سو ٬ می رود بالا
بگو ٬ پیر خرد ٬ زرتشت را ٬ یارا ٬
چراغ دیگری از نو بر افروز.
درین شب های هول هر چه در آن رو به تنهایی
چراغ دیگری بر طاق این آفاق روشن کن
یکی فرهنگ دیگر ٬
نو ٬
بر آرای اصل دانایی !
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
دست نه ، دسته های تابوت اند
که تن خسته ام کشند به زور
بکشانند و بسپرند به گور
□
روزی این دست ها نه این بودند
نازک و نرم و نازنین بودند
مانده اکنون از آن همه پاکی
زان همه چیرگی و چالاکی
پوستی تیره و چروگیده
استخوانی کریه و پوکیده
مانده این گونه لخت و بی حرکت
بی تکاپو ، عقیم ، بی برکت
آه از این دست های نا موزون
شده این گونه مسخ و دیگرگون
این دو فرتوت خوار افتاده
خستگانی ز کار افتاده.
اما از گرفتار شدن در تو دارم
و از یگانه شدن با تو
و در جلد تو رفتن
که آزموده ها به من آموخته است از عشق مردان پرهیز کنم
هزارمین بار می گویم
که تو را من دوست دارم ...
چگونه می خواهی چیزی را تفسیر کنم که به تفسیر در نمی آید؟
چگونه می خواهی مساحت اندوهم را اندازه گیری کنم؟
حال آنکه اندوه من ... چون کودک ...
هر روز زیباتر و بزرگتر میشود ...
بگذار به همه ی زبانهائی که می دانی و نمی دانی بگویم
که تو را من دوست دارم ...
بگذار واژگانی جستجو کنم
که به حجم دلتنگی من برای تو باشد ...
بگذار تو را به زبان سکوت بگویم
وقتی که غمهای من در تنگنای عبارت نمی گنجد ...
و سخن توطئه ای است که در آن همدست می شوم ...
و سرود ظرفی از سنگ می نماید ...
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن
می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس
چندان که تن رها شدن از خویش و جان شدن
آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنج بوته های زمان ، امتحان شدن
تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت
هم چون نسیم در چمن گل ، چمان شدن
آنان که کینه ور به گروه بدی زدند
قصدی نداشتند ، به جز مهربان شدن
□
باران من ! گدایی هر قطره ی تو را
باید نخست در صف دریادلان شدن
□
با خاک ، آرزوی قدح گشتن است و بس
وان گه برای جرعه ای از تو دهان شدن
آری ،
اما می دانم .
گل ها اگر که
نام تو را
می دانستند ،
نسل بهار از این سان
رو سوی انقراض ،
نمی رفت
هزار شعله سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
میان این همه نامردمی و نا مردی
نشسته در غم مردم هنوز مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا میرود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان سهل است
ترا از خویش جدا می کنند درد اینجاست
این درخت جوان
چه می گوید:
هر نهالی که بر کنند ،
به جاش
جنگلی سر کشیده ، می روید
های جلاد سرو های جوان !
ای رفیق همیشه ئ تیشه !
باش تا بر کنیمت از ریشه !
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نو بهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کنده ی ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوحه هایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجه ی تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می سازیم
از این پس عشق ورزی ، هم قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گسترده تر خواهیم کرد ، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی ، من خوب ها را با تو می سنجم
بدین سان بعد از این خوبی ، عیاری تازه خواهد یافت
□
جهان پیر- این دلگیر هم ، با تو ، کنار تو
به چشم خسته ام ، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
حسین منزوی
عشق را
از میان
دو نیمه
می کنیم
نیمه یی از آن برای تو
نیمه ی دیگر برای من
بعد...
نیمه ها هم از میان دو پاره می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره ای دگر
برای تن
که باورمان ز آغاز با یک دیگر نرسیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
همه عمر قفس میساخت ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
فروغ فرخ زاد
دردهای من جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم.
دردهای من نگفتنی است...
دردهای من نهفتنی است..
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.. .
مردمی که چین پوستینشان ..
مردمی که روی آستینشان..
مردمی که نام هایشان ...
جلد کهنه شناسنامه هایشان... درد میکند.......
من ولی تمام استخوان بودنم.. لحظه های ساده سرودنم.. درد میکند.
قیصر امین پور
دریغا دختر ... دریغا که جهان
خلاصه خورشید
در خواب یک شبتاب است...
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش را برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید
بیاد باشیم...
صبحی که به روی ظلمتم خندد ، نیست
زنجیر، فراوان فراوان ، اما
چیزی که مرا به زندگی بندد ، نیست
حسین منزوی
اولین گریستن
نقطه شروع دایره است
نقطه های رنگ رنگ
چیده می شود کنار هم
روی خط فرضی حیات،
منحنی
تا تو را در میان شکل ناقصش
سایه حضور خویش را بیفکنی
مرگ!
لحظه بزرگ خواه !
با
نخواه !
لکه ی درشت سرخ !
یا
سیاه !
دایره
همیشه
با تو
بسته می شود !
حسین منزوی
ترا
برای شعر
بر نمی گزینم
شعر
مرا
برای تو
برگزیده است
در هشیاری
به سراغت
نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم
در می یابم
که باز
نام ترا
می نوشته ام
حسین منزوی

این منم کوروش
پسر ماندانا و کمبوجیه
پادشاه جهان
پادشاه پهناورترین سرزمین های آدمی
از بلندای پارسوماش تا بابل بزرگ.
این منم پیشوای خرد، خوشی ، پاکی و پارسایی
نواده ی بی بدیل نور ، توتیای ترانه ، سرآمد سلطنت
بعل با من است و نبو با من است
من آرامش بی پایان انشان و
شگوه ملت خویشم.
من پیام آور برگزیده ی اهورا و عدالتم
که جز آزادی
آواز دیگر نیاموخته ام
و جز آزادی
آواز دیگری نخواهم آموخت.
پس شادمان باشید
زیرا به یلری ستم دیدگان خسته خواهم آمد
من شریک در هم شکستگان سرزمین شما هستم
زودا از این ورطه برخواهید خاست
و من این شب وحشت را در هم خواهم شکست
و روز را به خاطر خاموشان باز خواهم خواند
و آزادی آدمی را رقم خواهم زد
و با خنیاگران خواهم گفت
برای توشه گیران و گمنامان بخوانند
من آماده ی عدالت و میزبان آزادی ام.
چنین پنداشته
چنین گفته
چنین کرده ام
که پروردگار بزرگ
به اسم هفت آسمان بلند آوازم داد
تا پیشوای دانایان و برادر دریا دلان شوم.
من امنیت بی پایان آوارگان زمینم
که به احترام آزادی
دیوان و درندگان را به دوزخ در افکنده ام.
پس اهریمن نابکار بداند
که سرزمین من ، ساحت بی انتهای آفتاب و آرامش آدمی است
تا پرده دران و دیوان دانند
من دولت دریا و دلالت دانایی ام
من منجی منتظران بی ماه و مونسم
که آشتی آسمان و زمین را به زندگان خواهم بخشید.
من قانون گذار بزرگ بارانم
که رحمت و رهایی را به ارمغان آورده ام.
شاه شاهان
پسر ماندانا و کمبوجیه منم.
زندگي تكرار پاييز است بايد ديدو رفت
زندگي رودي است جاري هر كه آمد شادمان كوزه اي پر كردو رفت
قاصدك اين كولي خانه به دوش روزگار كوچه گرديهاي خود را زندگي ناميدو رفت
"بی گمان آدمیان مرا خواهند کشت.اما چه نادانند و تهی مغز این آدمیان!در پندارم نمی گنجد که ۲۰ روباه چنان بیخرد باشند که بر ۲۰ درازگوش نشسته و از ۲۰ گرگ یاری گیرند تا تنها یک انسان را بدرند!"
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.حيف من زاده ي امروزم.
خدايا،جهنمت فرداست!
پس چراامروز مي سوزم؟
بخندیم اما سرمایه خنده ما گریه دیگران نباشد.
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم باید که نباشیم و بدانند که بودیم
این دروغ جاودانه را که عشق نامش نهاده اند نمی توان باور کرد چرا که هماغوشی
پیکرهاست نه یگانگی قلبها